تبليغاتX
.


.

رفتی سفر دل من دور از تو عاشق تر شد..

دیگه حرفی واسه گفتن نیست.. جز انتظار فردا..

نوشته شده در سه شنبه 1388/08/19ساعت 1:1 توسط sanaz| |

می  دونی.. راستش هر لحظه که می گذره احساس می کنم دیگه طاقت ندارم.. انگار نفسام داره به شماره می افته.. تصور می کنم چشماتو دستاتو حرفاتو شور و شوق تو صداتو نگاتو.. و اشکام می یاد پایین.. با اینکه می دونم می یای و می بینمت و دوباره مال من می شی.. دوباره به آغوش گرمت برمی گردم.. دیگه دلم طاقت نداره.. بهونه می گیره.. اشکم اشک غم نیست.. اشک شادیه.. شادی و دلتنگی با هم.. هی می رم لباسا که واست گرفتم و می پوشم نگا می کنم و یادت می افتم.. تا بیای می خوام نبینمت تا شب تولدم.. یعنی بیست و چارم.. یعنی یکشنبه.. ولی باز وقتی می دونم از هوایی که من تنفس می کنم نفس می کشی و رو همین خیابونا راه می ری آروم می شم.. گل ناز عزیزم.. پسر کوچیک دوست داشتنیم که واسه من از طلا با ارزشتری.. مواظب خودت باش و زود بیا..

پ.ن. واسش یه شلوارک و مایو آرنا و یه جفت صندل نایک گرفتم.. فقط احساس می کنم مایوهه یه کم کوچیکه.. سایز پاشم اصلن خبر ندارم.. امیدوارم درست دربیاد..

نوشته شده در یکشنبه 1388/08/17ساعت 22:33 توسط sanaz| |


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 1388/08/16ساعت 23:24 توسط sanaz| |

همیشه یه چیزی بوده شوقتو از دلم ربوده

ولی یک طپش دل من از غمت جدا نبوده..

تعجب نکنید.. این روزها زیاد می نویسم.. آخر پاییز است و او هم دور است و..

سایت دانشگاه.

نوشته شده در شنبه 1388/08/16ساعت 9:56 توسط sanaz| |

نشسته ام روی مبل.. یک دستم را لم داده ام روی میز و با دست دیگر اتود دست گرفته ام و لغات زبان را می نویسم.. یک گوشم به اخبار است و یک گوشم به آشپزخانه که مامان حرف می زند.. هر از گاهی دست می کشم و یک قاشق بستنی از روی میز می خورم.. به خیال خودم دارم زبان می خوانم.. یک دفعه یک قلمبه عشق از دلم می زند بیرون با تعجب فکر می کنم وسط این بلبشوی ذهنم این دیگر کجا بود.. دقت که می کنم می بینم بک گراند همه ی این افکار فکر تو بوده.. داشتم فکر می کردم به تو.. به چیت.. نمی دانم.. فقط خواستم بگویم.. لحظه ای از من جدا نبوده ای..

نوشته شده در جمعه 1388/08/15ساعت 19:50 توسط sanaz| |

وزن اضافه کردم موهای دستم دراومده لاک ندارم پوستم جوش زده همه اینا واسه اینه که تو نیستی! البته فقط آرایش می کنم و تیپ می زنم واسه اینکه ببینم کدوم بیشتر بهم میاد تا اومدی واست بپوشم  خره! اصلن نمی تونی تصور کنی دلتنگیمو..

 دوس دارم همش برم تو فکر یه گوشه بشینم و بهش فکر کنم ولی مگه می شه.. صبح تا شب که کلاس و کار.. تا میام تنها شم باید به دوستام گوش بدم.. یکی دوست پسرش ولش کرده یکی فوق قبول نشده یکی مامانش با ازدواجش مخالفه.. همه گریه می کنن و من دلگرمی می دم.. خوب یکی به من دلگرمی بده  آخر شبم تا میام فکر کنم چشامو وا می کنم می بینم صبحه و باز باید به زور تکونای مامان پاشم.. هنوز هدیه رو نگرفتم.. دو تا ساک خوشگل دیدم.. یه پوما یه فراری.. پوماهه رو یه کم ترکیب رنگشو دوست نداشتم.. اون یکیم یه کم قیمتش بالا بود.. در حدی نبود که نتونم ولی دوستم زد تو سرم و نذاشت بگیرم.. گفت هر وقت ۲ برابرش کادو بهت داد اینو واسش بخر.. حالا چند جا دیگه مونده که ببینم..

می خوام واسش شال گردن ببافم.. مامانم در لحظه ی اول ناامیدم کرد و گفت تو یه کوک بلد نیستی بزنی چه برسه به بافتنی.. ولی من می گم با عشق همه چیز ممکنه  

یعنی انقد دلم تنگه انقد انقد که فکر می کنم به اینکه تا میای می بینمت نمی دونم لحظه اول چیکار کنم احتمالن بپرم رو سرت ولی خوب این کارم یه کمی ریسک داره دیگه چون همیشه سر کوچه سوار ماشین می شم..

جدی وقتی یکی ازت دوره بیشتر قدرش می یاد دستت.. این چند روز همش فکر می کنم به اینکه تو برام مثل نفسی..

پس تا من نمردم بیا..

 اومممممم از اون محکما که لپت سرخ می شه

نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/14ساعت 19:41 توسط sanaz| |

هر بار چشمم می خوره به ال سی دی گوشیم دلم هری می ریزه پایین.. اون عکسی که دستاتو باز کردی انگار داری می گی بیا تو بغلم پیدا می شه و دلم پر می کشه.. صفحه که می ره رو اسکرین سیور عکس بزرگ صورتت که لب ساحل گرفتی می یاد رو صفحه.. نیش من تا ته باز می شه.. آقا! من از شدت دلتنگی رو به موتم.. چطوری تا ۳شمبه هفته دیگه صبر کنم.. لاقل جواب مسیج فیس بوکمو بده.. آقا من اعتراف می کنم که طاقت ندارم به قول تو دلم اندازه گنجیشکه.. ولی جرات ندارم بت زنگ بزنم که.. آخرین دعوا رو یادم نمی ره وقتی داد می زدی وقتی با دوستامم تنهام بذار.. تنهات می ذارم.. ولی یه روز دو روز نه ۱۱ روز! تازه کافیه زنگ بزنم خواب باشی.. در حال خوش گذرونی با دوستات باشی.. تیکه بزرگم گوشمه.. ورژنم! این شهر.. این خونه.. این خیابونا.. مخصوصن از سر کوچتون که رد می شم.. با دختر عموت که حرف می زنم.. اسمتو که می یارم.. دانشگا.. از محل کارت که رد می شم.. اینترنت.. فیس بوک.. حتی روز بارونی ای مثه امروز که قشنگتر از این نمی شد.. حتی وقتی همه کلاسارو دودر می کنم میام خونه.. وقتی با دوستام می رم کافی شاپ.. بابا اینا فایده نداره.. بی تو به من خوش نمی گذره.. تنها خوشحالی که دارم اینه که فردا می خوام برات هدیه بگیرم.. وای که از حالا ذوق دارم.. می خوام بهترین هدیه رو واست بگیرم.. یعنی بهترین چیزی که در توانم هست.. چیزی که دوست داشته باشی.. مثلن وسیله اسپرت.. مایو.. کیف ورزشی.. ست شنا.. دوس دارم چشاتو وقتی یه چی می بینه دوست داره برق می زنه.. هنوز وقتی اودکلن ورساچی که ۲ سال پیش بهت دادمو می زنی ذوق می کنم.. که انقد سعی کردی کم بزنی که تموم نشه.. و بعد ۲ سال هنوز تا به دیدنم میای می زنی.. دوس دارم هر طرف رو می کنی از من نشونه ببینی.. مثل من که ترک دیوارم یه نشونه از توا واسم..

پاشو بیا..

نوشته شده در سه شنبه 1388/08/12ساعت 23:45 توسط sanaz| |

وقتی ازت دوره و خاطره ی جدیدی ساخته نمی شه می ری سراغ خاطره های قدیمی تر.. امروز تو راه دانشگاه یاد یه خاطره افتادم و تو خیابون خندم گرفته بود.. تقریبن ۳ ماه پیش بود.. داشتیم با هم فیلم می دیدیم.. if only .. اول فیلم یه جایی هست که دختره صبح از کنار دوست پسرش بیدار می شه به پسره می گه یه سورپرایز واست دارم می ره پشت پرده لباساشو باز می کنه می یاد بیرون می گه وزن کم کردم.. پسره بغلش می کنه می گه my baby و از این حرفا.. بعد اینجا که رسید ورژن فیلمو پاوز کرد با دو تا چش درشت متعجب رو کرد به من گفت سانااااز؟ دختره حاملس؟ - نه عزیزم چطور؟ - آخه پسره گفت baby 

بعد دیگه می تونین حدس بزنین که من چه حالی بم دست داد.. هم زمان هم باید خندمو می خوردم هم جوابشو می دادم.. الهی قربون این سطح زبانت برم من عاشق همین خل بازیاتم که تازه آخر همه اینا اعتماد به نفست از همه بالاتره

می شه زود بیای؟ دلم برات از نقطه کمتر شده..

نوشته شده در سه شنبه 1388/08/12ساعت 18:17 توسط sanaz| |

هوای این شهر و این کشور وقتی عطر نفس تو توش نباشه مفتم نمی ارزه..
نوشته شده در دوشنبه 1388/08/11ساعت 22:29 توسط sanaz| |

بعد نوشت: پسر کوچولوم اذیتم کرده بود.. یعنی سو تفاهم بود.. ولی به ۱ ساعت نکشید که از دلم درآورد و من سر راحت رو بالش گذاشتم و با یه لبخند خوابم برد.. قبلش انقد حالم بد بود که فقط گریه می کردم و چشمامو می مالیدم و اصلن یادم نبود لنز تو چشممه.. لنزه رفت پشت پلکم و پیدا نمی شد.. و من انقد ناراحت بودم که نمی تونستم گریه نکنم و چشمم هی خشک تر می شد و بدتر لنزه می چسبید به پلکم.. می دونین که این اتفاق می تونه کوری بیاره.. انقد ترسیده بودم که نگو.. ولی آخر شب خوب شد.. پسر کوچولوم بعد ۲ سال شب بهم زنگ زد.. یعنی بعد از اون دعوایی که ۲ سال پیش شد هنوز حاضر نشده بود شب تو رختخواب که می ره بهم زنگ بزنه و مثه قدیما با هم حرف بزنیم.. فردا صبح به مدت ۱۱ روز داره می ره سفر و من از الان دلم گرفته براش.. خوب کوچیکه دلم  ولی عوضش تا اومد شب تولدم و با هم می گذرونیم..

 

همینجور که کاهو می خورم دونه دونه اشکا می ریزه پایین و کاهوآ شور می شه.. وای از این زندگی..

نوشته شده در چهارشنبه 1388/08/06ساعت 22:36 توسط sanaz| |

دوباره تبت داره نفسمو می گیره..

دوباره هوا داره پی عطر تو می ره..

این خونه بی تو طاقت زندگی نداره..

حتی نفسا تو رو به یاد من می یاره..

نوشته شده در دوشنبه 1388/08/04ساعت 21:51 توسط sanaz| |


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 1388/08/01ساعت 1:16 توسط sanaz| |


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/30ساعت 0:14 توسط sanaz| |

- چرا چرتا پرت می گی، بذا یه خورده بگذره،بعد.. بگو چشم.

- چشم، ولی چرا؟

- فقط چشم !

- لطفن مثه بچه ها بام رفتار نکن من ۲۱ سالمه به احدیم اجازه ندادم اینطوری بام حرف بزنه.تا به من می رسی سنگدل می شی،دیگه چیزی از غرورم نمونده که بشکنم،بیشتر ازین نمی تونم گدایی محبت کنم،همه چی با خودت.خواستی بیا ببینم نخواستی نیا تا من از دلتنگی بمیرم.که البته می دونم اینجوری دیدار به قیامته.مرسی که می خوای من وابسته و اذیت نشم مهربون.ساری باز با غرام روزتو خراب کردم.

- کوفت که که..

پسر کوچولوم دیدنشو جیره بندی کرده.. من چه گناهی کردم که عاشق شدم؟ اونم عاشق یه پسر کوچولوی دل گنده ی منطقی..

پ.ن. تو گل سنگ ناز منی..

نوشته شده در سه شنبه 1388/07/28ساعت 20:8 توسط sanaz| |

پسر کوچولوم سرما خورده.. و من باعثش بودم.. و هی سعی می کنه به روی خودش نیاره تا من معذب نباشم..

الهی قربون اون صدای گرفته و سرفه های پشت سر همت بشم زود خوب شو تا خیال من راحت شه.. صدات فوق العاده بود و حالا که تو دماغی شده فوق العاده تر شده و من هی دلم می خواد بشنومش.. اگه بدونی خودت چقد جذاب تر شدی

نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/23ساعت 18:46 توسط sanaz| |

احساس می کنم از همه دخترای زمین خوشبخت ترم.. کی همچین پسر کوچولویی داره آخه.. کی با دیدن عشقش یه دنیا خوشبختی می ریزه تو دلش آخه.. کدوم یکی از اینایی که ادعای عاشقیشون می شه با همه سختیاش کنار می یان و یه لحظه به عشقشون شک نمی کنن.. کدومشون می شینن به دونه دونه آرزوهای معشوقشون لبخند می زنن.. معشوق کدومشون انقدر مهربونه انقدر رویاییه.. نمی تونم تو کلمات بگنجونم.. من شاید از بیرون زیاد خوشبخت به نظر نرسم شاید همه بگن این بیچاره ام که به عشقش نرسید.. ولی کی می دونه تو این دل چه خبره.. کی می دونه من لحظه هامو رو هوا زندگی می کنم با این عشق..

عاشقی بزرگترین هدیه ی زندگیم بود.. مرسی خدا واسه آفریدن پسر کوچولوم..

نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/23ساعت 10:27 توسط sanaz| |

بعد نوشت: فکر نمی کردم یه سرما خوردگی بتونه همچین بلایی سر کسی بیاره ولی از صبح تا حالا داره می یاره. تو تخت افتادمو درد می کشم وای وای که چقدر درد من این یه هفته تحمل کردم. اول جراحی دندونم که دردش واقعن فراموش نشدنیه. بعدش مومک برای اولین بار رفتم که اونم زیر دست خانومه التماس می کردم ولم کنه.. حالاام این دردا و آمپول و ..

دانشگاه کار دانشگاه کار..

سرمای بدی خوردم حالم بده بدنم ضعیف شده بعد از کشیدن دندون خون خیلی ازم رفته الانم افتادم تو تخت.. به همین دلیل نیستم..

ولی اینم یکی از قسمتای پاییزه که دوست دارم.. حتی سرما خوردگی رو.. حتی صبح تا شب تو دانشگا بدو بدو کردنو.. دوست دارممممم من این فصلو..

نوشته شده در سه شنبه 1388/07/14ساعت 22:11 توسط sanaz| |


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 1388/07/10ساعت 12:32 توسط sanaz| |

امروز اون یکی دندونمو کشیدم.. اونقدم که فکر می کردم سخت نبود فقط ترسش بد بود.. ۲ تا دیگه هست.. دو تاشم جراحی داره.. ووووییییی

پ.ن. زندگی همین گندیه که هست.. باید با واقعیات روبرو شد..

نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/08ساعت 21:21 توسط sanaz| |


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 1388/07/07ساعت 21:30 توسط sanaz| |

من یه پسر کوچولو دارم..

که دورادور مراقبشم.. حواسم هست کجا می ره کجا می یاد.. مراقب سلامتیشم.. که مبادا خبر بیماری صعب الالاجش (؟) راست باشه.. عاشقیاشو دوست دارم.. با اینکه عاشق من نیست.. حتی گاهی به احساساتش که فکر می کنم ناخودآگاه قربون صدقش می رم.. با اینکه احساساتش برا من نیست.. با اینکه دیگه نمی بینمش.. تصور می کنم که دوست دارم چی کارا بکنه.. تا خوشحال بشم.. هرچند هیچ وقت تو واقعیت خوشحالم نمی کنه.. ولی تو رویا زیاد.. زیاد فکر می کنم چطور می تونم خوشحالش کنم.. تصمیم می گیرم اگه کاری نکنم خوشحالتره.. اگه منو نبینه.. منم راهه صافمو کج می کنم و از فرعی می رم تا با ندیدنم خوشحال باشه.. ولی.. نمی دونم.. شاید واسه تولدش گل فرستادم.. بی نام.. اینجوری خوشحال می شه.. عاشق سورپرایز شدنه.. کاش تولدش زودتر بود.. کاش به جای تولد خودم تولد اون بود.. روز بعد از تولدم.. باز به خاطر اون.. خطمو عوض می کنم.. تا مطمئن باشه هیچ نشونی از من رو این زمین نیست..

پسر کوچولوی من وقتی ریشاشو نمی زنه کوچیک تر می شه.. وقتی می خنده مثل یه پسر بچه ی تخس شیطون می شه.. وقتی می خنده صورت گردش گردتر می شه و انگار با پرگار کشیدنش اونوقته که نمی تونی یه ماچ آبدار از لپش نکنی.. وقتی اخم می کنه و لباش آویزون می شه دوست داشتنی تر می شه.. وقتی اخم می کنه من باز می خندم.. اخمش جدی نیست.. بهونه می گیره و زود تموم می شه.. وقتی عصبانی می شه یه کوچولو بی تربیت می شه و هیچی نمی تونی بهش بگی.. چون از اون پسر بچه های بی تربیت دوست داشتنیه.. که وقتی فحش می ده زیر لب خندت می گیره و لبتو گاز می گیری.. پسر کوچولو خیلی پرروئه.. عاشق پررو بازیاشم.. انگار که هیچ کس تو این دنیا براش مهم نیست و فقط خودشه و خودش.. یه پسر کوچولو دارم که فکر می کنه خوش تیپ ترینه.. منم مثه مامانا قربون دست و پای بلوریش می رم.. پسر کوچولوی من از درس خوندن بدش می یاد.. مثه همه ی پسر بچه های شیطون.. فقط دوست داره ورزش کنه و ساز بزنه و مهمونی بره.. پسر کوچولوی من از زبان خوندنم بدش می یاد.. پسر کوچولوم خیلی کم زبان بلده ولی وقتی باهاش حرف می زنی یکی در میون کلمات اینگیلیسی می گه.. وقتی این کارو می کنه هیچی نمی تونی بهش بگی.. فقط تو دلت قربون صدقه ی اعتماد به نفسش می ری و می خندی.. ولی اصلن به روش نمی یاری و بهش می گی زبانت خیلی پیشرفت کرده.. پسر کوچولوی من همش دوست داره سر بقیه رو کلاه بذاره.. وقتی طبقه ی بالایی آهنگ می ذاره و تو فکر می کنی خودش داره پیانو می زنه.. ولی وقتی می گی پیانوت پیشرفت کرده خودش طاقت نمی یاره و خندش می گیره.. پسر کوچولوی من واقعن دوست داشتنیه..

من یه پسر کوچولو دارم که زیادی دوست داشتنیه.. هروقت شکلش می یاد تو ذهنم ناخودآگاه زیر لب می گم خدا قربونت برم که چی آفریدی.. هرچند نمی بینمش.. ولی دوست داشتنش خیلی شیرینه..

من یه پسر کوچولو دارم که.. هرچی بنویسم احساسم گفتنی نیست..

نوشته شده در یکشنبه 1388/07/05ساعت 1:19 توسط sanaz| |


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 1388/07/04ساعت 21:25 توسط sanaz| |

دستم به نوشتن نمی ره.. ولی اومدم بگم چقدر دلم می گیره وقتی قدیمی ترین وبلاگ نویسایی که می شناسم می رن... آخ که چقد دلم می گیره.. همشون رفتن.. یه موقه ای خودم جزو کسایی بودم که رفتم و دل بقیه گرفت.. الان می فهمم چه حس بدیه.. کاش کسی اینجا بود.. اینجا رو می خوند.. این خودآزاری چیه که راه انداختم..

امروز به حد واقعی کلمه دلم گرفته بود.. پر بودم از حسای بد.. دونه دونه احساسات منفی رو که نام ببری امروز من تجربه کردم.. عجب........

این کار هر روز منه.. کی از این دور تکرار خلاص می شم.. کی این کابوس نحس از زندگیم می ره.. کی..


پ.ن. پاییزه پاییزه.. اشک من می ریزه..

نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/01ساعت 23:55 توسط sanaz| |

زندگیم داره وارد فاز جدیدی می شه.. سعی دارم فراموش کنم گذشته هارو.. البته که نمی شه.. سعی دارم اکتفا کنم به ریختن چند قطره اشک شبا قبل خواب تو تخت وقتی عکسش جلو چشممه.. وقتی صدای ضبط شدشو گوش می دم.. وقتی لحظه لحظه بودنش مثل فیلم از جلو چشمام رد می شه.. همین و همین.. نه خواستنی و نه تلاشی و نه حسرتی.. همه چیو سپردم دست خدا و سبک دارم گام برمی دارم برا ساختن آینده.. البته که سخته.. البته که الان که یعنی دارم اینا رو با جدیت و بدون احساس تایپ می کنم یه بغض گنده جا خوش کرده تو گلوم.. ولی چاره چیه؟!!!! هیچی.. تنها راه همینه.. برای دوام آوردن..

تنها راه اینه که هی با خودم مرور کنم چی بهم گفت.. گفت منو نمی خواد.. گفت کس دیگه رو دوست داره.. گفت که برا ازدواج باهاشه.. بعد هی تعجب کنم و باورم نشه.. راه اینه که باور کنم.. که فکر کنم به آینده ای خالی از اون.. که سعی کنم ازش یه انسان بد بسازم تو ذهنم.. که تا حالا خیلی کم موفق بودم.. چون عشق نمی ذاره.. ولی تنها راه همینه.. که خوب درس بخونم تا معدل داغون شده ی این ترمو جبران کنم.. ۵ واحدی که افتادم.. بالا اومدنی که نیست ولی لااقل بیاد رو ۱۷.. که لااقل ۹ ترمه درسمو تموم کنم.. درسی که تا ترم پیش قرار بود ۸ ترمه تموم شه.. که کارمو شروع کنم که تا پایان سال کمه کم لااقل یه ماشین زیر پام باشه از تلاش خودم.. که چربیهای شکممو آب کنم.. که زندگیمو بعد از ۲ سال و نیم عقب افتادگی بکشونم جلو.. که به آینده ای خارج از این مملکت فکر کنم.. که دوست پیدا کنم و مدام روابطمو زیاد کنم و سرمایه ای بشه برام این روابط.. به جای این ۲ سال که همه رو روندم با بدخلقیام و قفسی که دور خودم ساختم.. که دیگه اسمشو نیارم.. نه تو این دنیای مجازی و نه دنیای واقعی.. فقط به خودم حق دادم آخر شبا ببینمش.. بشنومش.. این حق منه که منحصر بفرد ترین انسان زندگیمو گوشه ی قلبم نگه دارم.. نیست؟!

هر چند.. ساناز دیگه سانازه سابق نمی شه.. دیگه کی پیدا می شه که زندگیمو رنگی کنه؟

پیش به سوی زندگی معقول و سیاه سفیدی که انتظارمو می کشه..


پ.ن. از یه وبلاگ: غریبه ای که در آینه مرا می نگرد، از این پس مرا زندگی خواهد کرد..

نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/01ساعت 1:33 توسط sanaz| |

 

 

..خودت رفتی ولی عشقت نرفته..

 

 

نوشته شده در دوشنبه 1388/06/23ساعت 12:26 توسط sanaz| |

الان یک عدد ساناز با دندون عقل جراحی شده نشسته اینجا. یک ساعت پیش از فرط درد گریه می کردم ولی الان دو تا بروفن خوردم و بهترم.. سوپای مامان انقدر خوشمزه بود که نتونستم ازش بگذرم با اینکه با هربار فرو دادنش صدای دردم بالا می رفت.. عجب جای افتضاحیه دندون پزشکی.. اولین بار بود تو عمرم می رفتم.. اونم مجبور شدم واسه ارتودنسی باید دندون عقلامو بکشم.. سه بار دیگه می رم و آخرین بارم می شه. وای ۳ تا دیگه دارم!! وسط گریه فکر کردم بی خیال ارتودنسی می شم و دیگه دست به دندونام نمی زنم ولی الان یه کم منطقی تر شدم! اون اوله اولش که مثه آبشار نیاگارا خون ازش می یومد با زبون نصفه نیمه به مامان گفتم من هییییچ وقت زایمان نمی کنم.. اونم می خندید.. خیلی جو گیرما! کلن بچه که بودم یه چیزه دیگه بودم گفته می شه وقتی می رفتم دکتر ازش خواهش می کردم برام آمپول بنویسه و وقت آمپول زدن خودم تنهایی می رفتم می خوابیدم و آخ نمی گفتم تازه می گفتم اصلن درد نداره!!! حالا باید منو از وسط درمونگا ببرن اورژانس!! چون قبل آمپول زدن فشارم می افته! امروز زیر دست دکتر خیلی داد و بیداد کردم چند بارم دست دکترو گرفتم دست بد کسیم گرفتم انقدر بداخلاق بود که بیشتر از آمپول از خودش ترسیدم. تا اومد بکشه اشکام را افتادو دستشو گرفتم گفت درد داری؟ هیچی نگفتم آخه نداشتم گفت درد داری؟ باز هیچی نگفتم و این سوال ۵-۶ بار تکرار شد و هر بار تن صدای دکتر می رفت بالاتر یعنی رسمن داشت سر من داد می کشید. منم انقد ترسیده بودم جواب نمی دادم آخر سر آروم گفتم نه.. گفت پس تکون نخور! از بحث دندون پزشکی بیام بیرون که اصلن دوس ندارم..

امشب شب قدره.. می خواستم بیدار بمونم تا سحر ولی اگه حالم به همین منوال بمونه ساعت ۱۱ بیهوش می شم.. چی بگم به خدا آخه.. بیدار بمونم که دعاهای پارسالی رو تکرار کنم؟

دیروز دقت کردم وقتی از خدا چیزی می خوام بعدش با خیال آسوده منتظرشم.. یعنی مطمئنم اجابت می شه.. الا این یکی!

دیشب خواب بد دیدم.. خواب خیلی بد.. ولی همین که دلتنگیم برطرف شد کافی بود.. تقریبن هر شب خوابشو می بینم ولی یادم نمی مونه.. از حسی که صبح دارم می فهمم دیدمش.. آرومم.. چند تا خواب هست که یادم نمی ره.. خواب که نبودن کابوس بود.. یکیش روی یه ساختمون نیمه کاره ی بلند بودیم.. من و تو و اون.. اون باهام حرف می زد و می گفت باید برم.. وای خیلی بد بود.. خواب بعدی کنار سوگل بودم.. خونه ی سوگل بودیم دم دمای صبح بود.. خواب می دیدم مرده بودی.. اون خیلی راحت می گفت خوب مرده دیگه.. من گریه می کردم به همه می گفتم تو مردی یه کاری بکنن ولی واسه هیچ کس مهم نبود.. خیلی طبیعی بود انگار همه ی اون صحنه ها واقعیت بود.. تو خواب گریه می کردم از ته دلم و اسمتو صدا می کردم.. وقتی حس کردم تحمل اون غم و صحنه ها دیگه برام ممکن نیست با فشار دستای سوگل بیدار شدم.. کاسه چشمای گودم پر اشک یخ بود و هنوز باورم نمی شد خواب بوده.. سلامتی تو.. بودن تو.. برام به اندازه ی خونوادم ارزش داره..

یاهو مسنجر بازه یه آف لاین قشنگ واسم اومد: گر مرد راهی غم مخور از دوری و دیری.. دانی که رسیدن هنر گام زمان است..

نوشته شده در پنجشنبه 1388/06/19ساعت 15:53 توسط sanaz| |


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 1388/06/19ساعت 0:31 توسط sanaz| |

خوب.. کسی نیست که ورود دوبارم رو تبریک بگه.. بهتر.. دوست دارم تنها باشم.. همیشه دوست داشتم تو دنیای مجازی سرم تو لاک خودم باشه.. برعکس دنیای واقعی که دور خودمو با انواع و اقسام آدما شلوغ کردم..

به هر صورت.. من برگشتم.. اصلن تصمیم نداشتم.. ولی لحظه ای که داشتم منفجر می شدم تنها جای دنجی که به ذهنم رسید همین وبلاگ قدیمی بود.. که بارها حذف شده و انگار تقدیرشه که دوباره ساخته بشه..

این روزها چقدر حسودم.. حتی به داشته های نه چندان خوب دیگران حسودم.. و این خیلی بده.. خودم می فهمم.. از زندگیم راضی نیستم.. همه چیز دارم.. همه چیز.. ولی.. خوب بزرگترین چیزو نه.. جاش خالیه.. و من به قسمت های پر زندگی دیگران نگاه می کنم و فکر می کنم چطور خالیه زندگیمو پر کنم.. و مثل همیشه با سر می خورم به بن بست.. و تو بن بست راهی جز نشستن و تکیه دادن به دیوار و اشک ریختن نمی بینم.. برای تنوع گاهی مدل اشک ریختنو عوض می کنم.. گاهی آروم.. گاهی هق هق.. گاهی تنها.. گاهی وسط جمع.. گاهی تو دلم اشکه و بیرون لبخند.. گاهی.. ولی هر بار می فهمم که چیزی از وجودم ساییده می شه که دیگه هیچ وقت برنمی گرده.. این یعنی خودآزاری محض.. مهم نیست..

خوندن این وبلاگهای عاشقانه برای یه آدم حسود خیلی سخته.. مثل وقتیه که از پشت ویترین خیره می شی به چیزی که نمی تونی بخری.. و هی تو دلت می گی کاش.. کاش.. ولی نه.. مثل هم نیستن.. عروسک تو ویترینو می شه با پول قرضی خرید، می شه کار کردو پولشو درآورد.. ولی دل آدما رو با چی می شه خرید.. قیمت نداره.. راه نداره.. راهش فقط خواستنه.. ولی نه خواسته ی تو.. اینجا بن بسته..

گاهی فکر می کنم می تونم یه دنیای مجازی واسه خودم بسازم.. می تونم به جای زندگی تو دنیای واقعی تو دنیای مجازی ذهن خودم زندگی کنم.. جایی که هیچ بن بستی وجود نداره.. می تونی خالی های زندگیتو با بهترین و گرونترین چیزایی که می خوای پر کنی.. و بعد ازشون لذت ببری.. می تونی به خودت عشق هدیه کنی.. یا فکر کنی که کس دیگه بهت هدیه اش می ده.. هرجوری که می خوای.. اینم یه روش بیرون رفتن از بن بسته.. آره.. باید بیشتر رو این ایده فکر کنم.. تا کی نشستن و گریه کردن.. باید راهی جست..

ساناز دو سال پیشو که مرور می کنم می بینم من نیستم.. مدل غر زدنم هم عوض شده.. مدل حسرت خوردنم هم.. یکی دیگه شدم.. دوست ندارم کسی غصه هامو بشنوه.. دوست دارم شبها تو اتاق خاموش وقتی خودم هستم و خودم و شادمهر داره می خونه با خودم درد دل کنم.. ولی بلند نمی گم.. چون خدا می شنوه.. می خوام تنها شنوندش خودم باشم و خودم.. خودم خودمو بغل می کنم.. نوازش می کنم.. می بوسم.. حرف می زنم.. و هیچی از هیچ کس نمی خوام.. به جز خودم.. از خودم می خوام که آروم باشم.. که قوی باشم.. که به شیرینی هاش فکر کنم نه تلخی هاش.. که دم نزنم.. که اگه حتی کمرم زیر سنگینیش شکست خم به ابرو نیارم مبادا کسی بفهمه.. باید خوب گریه کنم که فردا صبح تا شب اشکی برام نمونده باشه.. تا فردا شب و باز تنها تو اتاق..

روز به روز بیشتر می فهمم که.. اگه عاشق باشی دوریم شیرینه..


نوشته شده در چهارشنبه 1388/06/18ساعت 13:54 توسط sanaz| |

نه ساناز!

تو هیچی نمی گی..

هیچی..

بغضتو فرو می دی و هیچی نمی گی..

حتی اگه سالها طول بکشه..

حتی یه عمر..


نوشته شده در سه شنبه 1388/06/17ساعت 21:10 توسط sanaz| |


Design By : Night Skin